تبليغاتX
روزهای پر خاطره

روزهای پر خاطره

خاطرات ما

دو روز بعد کوروش با یه عالمه خرید اومد تو خونه.نصف اشپزخونه شده بود خریدایی که کرده بود.گفتم:"چه خبره!؟ مگه چند نفر مهمون داریم؟" گفت:"زیادن! …این مهمونی خیلی مهمه!" _:"چرا؟" هیچی در این باره نگفت و همونطور که به خریدا نگاه می کرد گفت:"بیا حالا اینا رو جابه جا کنیم."دیگه هیچی نگفتم.وقتی کارمون تموم شد اومدیم تو اتاق نشیمن یه چای با هم بخوریم.که بهش گفتم:" کیا رو قراره دعوت کنیم؟"گفت:"همه! هر کیو که می شناسی رو دعوت کن عزیزم…"و بعد از یه مکث طولانی گفت:"حتی خونواده هامون"همونطور که اول داستان گفته بودم بنا به دلایل شخصی باهاشون زیاد ارتباط نداشتیم.خیلی جا خوردم.کوروش که با خانواده اش یه مشکل داشت و خیلی وفت بود که ندیده بودشون.منم با خانواده ام زیاد ارتباط نداشتم فقط در همین حد که مامانم زنگ می زد حالمو می پرسید و گاهیم  دید و بازدید های کوتاه.اخه روزی که می خواستیم نامزد شیم خانواده هامون راضی راضی نبودن.دلایل مختلف خودشونو داشتن که لازم نیست اینجا ذکر کنیم.مهم این بود که به نامزدیمون بالاخره رضایت داده بودن.

اروم گفتم:"باشه." گفت:"پس به مامان بابای منم زنگ بزن." _:"خودت بعد از این همه مدت بزنی بهتره!" بعد از مخالفتهای همیشگی کوروش قبول کرد که این کارو بکنه.بعد گفت:"عزیزم بیا تو اتاق یه چیزایی هست که باید نشونت بدم."رفتم.گفت:"حوشت میاد؟" دیدم یه چند دست لباس رو تخته . از تعجب زبونم بند اومده بود.گفتم:"اینه چیه؟" _:"یه چند دست لباس و عطره"نمی دونستم تو مغز کوروش چی میگذره! اخه این مهمونی مگه چقدر مهم بود که فکر لباسامون رو هم کرده بود.همونطور که به لباسا تعجب زده نگاه می کردم گفتم:"ممنون."اما تا خواستم بپرسم اخه این مهمونی…پرید وسط حرفم گفت:"من خودم لباس رو بیشتر برات می پسندم…بپوش ببین خوشت میاد." _:"باشه."

من تمام لباسا رو امتحان کردم و هردومون در موردشون نظر دادیم.کوروش حتی واسه ی خودشم لباس خریده بود!! خیلی گیج بودم.تمام شب به دوستامون…خانواده هامون زنگ می زدیم و دعوتشون می کردیم.و کوروش دائما سرش تو یه کاغذ بود که موارد مهمونی رو نوشته بود و گهگاهی بعضی هاشو خط می زد...هر دومون خیلی خسته شده بودیم.رفتم کنارش نشستم گفتم:"بسه دیگه عزیزم…خیلی خسته شدی."بهم نکاه کرد یه لبخند خسته زد گفت:"عیب نداره خانومی...چی کار دیگه باید بکنیم؟"_:"همه چی اماده است.غذا رو سفارش دادی؟"_:"اره عزیزم..."همه چیز قبل از اینکه من فکرشو بکنم اماده بود و این یعنی مهمونی فوق العاده ای در پیش داشتیم.

فردا صبح که بلند شدیم روز تعطیل بود.کوروش زودتر بیدار شده بود.عجیب بود.روزای تعطیل نمی شدم کوروشو به راحتی بیدار کرد.گوشی تلفن وسط اتاق افتاده بود. رفتم دیدم همه جا رو تمیز کرده داشت روی میز وسط اتاق نشیمن رو تزیین میکرد.منو دید گفت:"خیلی کار زیاده نمی خوام همش رو دوش تو بیافته."گفتم:"تو خسته نمی شی تنها کار می کنی به من نمیگی؟"یه نگاه ملتمسانه کرد گفت:"من الان بیشتر از هرچیزی گشنمه!"رفتم جلو بوسیدمش گفتم:"الان صبحونه رو اماده می کنم."کوروش اومد تو اشپزخونه نشست رو صندلی گفت:"تو چرا زود بلند شدی خانوم؟" _:"راستش منم نگران بودم به همه ی کارا نرسیم."_:"قربون خانوم گلم برم." یه نیشگون از لپش گرفتم و گفتم:"خدا نکنه!"_:"من می تونم یه چرت بزنم تا تو صبحونه رو اماده می کنی؟"_:"اره اما به شرطی که موقعی که بلندت می کنم ازیت نکنی." کوروش رو کاناپه دراز کشید.تلفن هنوز وسط اتاق ولو بود.دیشب کوروش به خانواده اش بعد از ماهها زنگ زده بود.و خانواده اش مثل خانواده ی من قبول کردن که بیان!!!

بعد از ظهر شده بود.هردو تقریبا اماده بودیم.به اطراف نگاه کردم .همه چی اماده بود.عطری که کوروش خریده بود رو زده بودم.خیلی بوی خوبی داشت.هنوز که هنوزه بوش منو یاد اونروز تاریخی میندازه!

شب که شد تمام خونه ادم شده بود.و در بین اون مهمونا یکی اومده بود که باعث شد منو کوروش جا بخوریم! سحر اومده بود.معلوم نبود کی دعوتش کرده بود.اما حتما یکی از دوستامون اینکارو کرده بود.خیلی طبیعی بهش خوشامد گفتم.اما کوروش حتی نگاهش نکرد.انگار که وجود نداشت.بعد از سحر خانواده ی کوروش اومدن.خونواده ی من خیلی وقت بود که اومده بودن و ما بخوبی ازشون پذیرایی کرده بودیم.اروم زدم به بازوی کوروش گفتم:"کوروش خانوادت"کوروش یکم هول شد.کوروش رفت جلو و سلام و احوال پرسی های همیشگی رو کردیم.انگار که خیلی وقت بود با هم رفت و امد داشتیم.باهشون روبوسی کردم.حتی یه چند دقیقه هم با مامانش حرف زدم.همه چیز خوب پیش رفته بود.شام رو که خوردیم.مهمونا نشسته بودن و داشتن با هم حرف می زدن که کوروش دست منو گرفت و اورد کنار خودش و با صدای تقریبا بلند گفت:"یه لحظه توجه کنید."همه مهمونا ساکت شدن.و همه به ما نگاه می کردن.کوروش با صدای اروم تر گفت:"راستش این مهمونی یه مهمونی عادی نبود.چیزی که می خوام بهمتون بصورت رسمی بگم رو فقط خونواده ی منو ارتمیس می دونن.منو ارتمیس با هم نامزدیم."دستمو محکمم تر فشار داد و گفت:"و می خوایم بصورت رسمی با هم ازدواج کنیم.بعد از توی یک جعبه ی قشنگ یه حلقه در اورد و تو دستام کرد.بهت زده به کوروش نگاه می ردم.صدای جیغ و تبریک و سوت همه ی اتاق رو پر کرده بود! مهمونا بلند شدن بودن و دست می زدن!انگار هیچی نمی شنیدم! فقط به کوروش نگاه می کردم.کوروش با لبخند ارامش دهنده ی همیشگیش به من نگاه کرد و یه چشمک زد.این همه تدارک...این همه مهمون...برای این قضیه بود.و اونشب من به کوروشم افتخار کردم.چون بهترین راه رو برای استحکام زندگیمون انتخاب کرده بود که دیگه کسی نتونه مزاحممون شه! یه لبخند زدم و کوروش دستشو رو شونه ام انداخت.چشمم به سحر افتاد.یه  لبخند زورکی زده بود و به من نگاه بدی می کرد.کم کم همه ی مهمونا جلو اومدنو بهمون تبریک گفتن.حتی مامان باباهمونم اومدن جلو و هردومونو بوسیدن.و این یعنی اغاز یک خوشبختی!!!

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 15:35 توسط کوروش و ارتمیس |


بعد از اون جریان ارتمیس منو اورود تو که شام بخوریم . بعد از غذا من بلند شدم و روی کاناپه جلوی شومینه نشستم. ارتمیس ساکت بودو زیاد تحویل نمیگرفت و واقعا هم حق داشت . نمیدونستم چی کار کنم فقط می خواستم از اون حال درش بیارم . برگشتم یه نیگاش کردم اونم از زیر مجله ای که دستش بود داشت منو می پایید ولی نمیدونم به چی فکر می کرد بود . من خودم حالم هنوز کامل خوب نشده بود برگشتم و تکیه دادم یه سیگار روشن کردم چند تا پوک که زدم شروع کردم به سرفه کردن که صدای ارتمیس در اومد گفت : مگه بهت نگفتم سیگار نکش امروزم زیاد کشیدی ولی از جاش پا نشد و منم سرفه هام قطع شد . یه کم که گذشت یه فکری به ذهنم رسید شروع کردم به الکی سرفه کردن میخواستم ببینم از جاش پا میشه یه نه؟!  پشت سر هم سرفه می کردم بعد مثلا روی کاناپه افتادم دیدم یهو ارتمیس سریع اومد بالا سرم بلندم کرد گفت چی شده عزیزم از دیدن قیافش نتونستم خودمو نگه دارم زدم زیره خنده یه هو از جاش بلند شد و اونم خندید بعد یه هو خندش قطع شد گفت مسخره و رفت .بلند شدم دیدم رفته دوباره سر جاش و شروع کرده به مجله خوندن . دیگه نمیدونستم چی کار کنم اخر شب بود که صداش کردم ارتمیس پاشو عزیزم دیر وقته باید بخوابی بردمش تو اتاق و نشست رو تخت و جلوی اینه شروع کرد موهاشو شونه کردن به شوخی بهش گفتم کارت تموم شد بخواب دیگه شب بخیر گفت کجا منم گفتم مزاحمت نمیشم راحت باش میرم رو کاناپه میخوابم . با صدای اهسته گفت : تو مزاحم نیستی یکی دیگست که مزاحمه ماست . همینجور که پشتش به من بود اروم از بغلش رفتم و دراز کشیدم رو تخت و اروم از کنارش سرمو بردم گذاشتم رو پاهاش گفتم خانومی موهای منم شونه میکنی ؟ سرش رو تکون داد گفت : اره . بعد که کارش تموم شد شونرو گذاشت کنار داشت با دستش موهامو شونه میکرد منم داشتم به سقف سیاه اتاق نگاه میکردم که شاید مثل قسمتی از زندگی من و ارتمیس بود ولی من نمیذاشتم سیاهتر بشه . سقف اتاقم واسه این سیاه بود چون ارتمیس گفته بود اگه سیاه باشه راحت تر میخوابه . به ارتمیس نگاه کردم گفتم : خانومی یه قولی به من میدی؟ گفت چی ؟ گفتم دیگه به حرفا و کارای سحر اعتماد نکن ... گفت : باشه ولی تو هم باید قول بدی دیگه از این کارا نکنی...منظورمو که می فهمی؟.. منم خیلی سریع وقتی دوباره یاد اشتباهم افتادم گفتم چشم خانومی هر چی تو بگی  فقط یه لبخند بزن! یه لبخند زد و سرشو اورد پایین و بوسم کرد . یه فکری به مخم زد بلند شدم یهو!  ارتمیس گفت چی شد ؟ گفتم یه چیزی!!! میخوام چند روز دیگه مهمونی بگیرم . جا خورد گفت برا چی اخه ؟ گفتم : حالا بماند عزیزم! گفت من که نمیدونم چی تو فکرته ولی خب باشه....

و اونشب مثل تمام شبهای رویای زندگی منو ارتمیس گذشت...  

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 16:20 توسط کوروش و ارتمیس |


سلام دوستای گلمون!

واقعا منو کوروش به خودمون می بالیم که همچین خواننده هایی داریم!

می دونید این چند وقته اونقدر سر ما شلوغ شده که حتی فرصت نمی کنیم بیایم پای اینترنت...

نمی دونم کی بشه اپ بعدی رو بنویسیم...اما سعی می کنیم زود باشه!

به همتونم خبر می دیم!

خیلی دوستون داریم! ار اینکه پشتمونین ممنونیم!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 15:48 توسط کوروش و ارتمیس |


کوروش همچنان سر کار نمی رفت.شاید می خواست بیشتر از دو هفته تو خونه بمونه.می دونستم که گاهی حوصله اش سر می ره اما بیشتر از این ناراحت بودم که چرا باید همچین اتفاقایی بیافته که مجبور شه تو خونه بمونه…البته از حق نگذریم موندن کوروش یه خوبی داشت! و اون خوبی این بود که تو اشپزی کمکم می کرد!دستپخت کوروش حرف نداشت….البته گاهی هم خسته می شد و می خواست از زیر کار در بره و می گفت من می شینم گیتار می زنم تو کار کن و گوش کن اما من نمی ذاشتم! (طفلک کوروش!) گاهی هم که خیلی خسته بود می ذاشتم بره…

 

 

یک روز یکی از دوستام که اسمش سارا بود زنگ زد و منو کوروش رو به یه مهمونی دعوت کرد.وقتی رفتم به کوروش جلوی تلویزیون خواب بود…البته خواب خواب نبود.بهش گفتم:"کوروش بلند شو امشب مهمونی دعوتیم!"کوروش تو همون حالت خواب و بیداری گفت:"اره…اهان باشه بی خیال.."پریدم تو بغلش از جاش پرید.گفتم:"الان فهمیدی چی گفتم؟گفتم مهمونی دعوتیم.."کوروش گفت باشه منو یکی دو ساعت دیگه بیدار کن اماده شم…"

 

مهمونی خیلی به هر دومون خوش گذشت…خیلی وقت بود سارا و دوستای قدیمیمو ندیده بودم.کوروش هم بهش حوش گدشته بود با یه چند نفر دوست شده بود.وقتی بر می گشتیم همش در مورد مهمونی و ادماش حرف می زدیم.منو کوروش همیشه همه رو انالیز می کردیم! اونشب خیلی خسته بودیم و خیلی زود خوابمون برد…

 

صبح که بلند شدم دیدم کوروش هنوزخواب بود…هوا خیلی سرد بود.بازم برف اومده بود.تو باغ که خیلی برف بود اخه برفای جدید رو برفای قدیمی ریخته بود… یه شال گرم رو شونه ام انداختم اخه هنوز لباس خواب تنم بود.زمین خیلی سرد بود روش که راه می رفتم بدنم مور مور می کرد.ساعت 9:30 بود که صبحانه رو اماده کرده بودم...که یهو صدای موبایلم در اومد...زنگ اس ام اس ام بود.گوشی رو که برداشتم دیدم شماره نا اشنا بود...ولی ندشته بود:"سلام, بیا دم در یه چیزی هست که تو فقط باید ببینی...زندگی عاشقانه ایی دارین...خوش باشی!"دست و پاهام وثل اون موقعی که اون پسره اومده بود تو خونمون سرد شده بود.مطمئن بودم که این اس ام اس بی ربط به سحر نیست.

 

رفتم بیرون...برفها تا زانوم می رسیدن...اینقدر می لرزیدم که تو اون صبح ساکت فقط صدای دندونامو می شنیدم...جلوی در باغ یه پاکت بزرگ نمناک بود.تو خونه اومدم.روش نوشته بود :"فقط خودت ببین ارتمیس" نفسم تو سینه ام حبس شده بود...یعنی این چیه؟هزاران فکر احمقانه اون لحظه به مغزم رسید....کنار شومینه نشستم...هنوز می لرزیدم نمی دونستم چرا؟در پاکت رو که باز کردم دیدم دو سه تا عکس پرینت رنگی هستن که با موبایل گرفته شده بودن...

در تمام عکس ها کوروش کنار سحر بود .عکس باید از زیر لباس یا کیف سحر گرفته شده بودند چون از نمای زیر بود.کوروش خوشحال به نظر نمی یومد..اما سحر با کاپشن کوروش خوشحال به نظر میومد...پس عکس ها جدید بودن! چون این کاپشن رو دو هفته پیش برای کوروش خریده بودم!

صدای در اتاق اومد...کوروش رفته بود تو حموم.حتما می خواست ریششو بزنه...ولی من هنوز بهت زده با عکس های تو دستم بودم.کوروش داشت سوت می زد...اعصابم داشت بهم می ریخت...از خموم که اومد بیرون  منو دید.گفت:"سلام صبح بخیر خانومی!"من فقط بهش نگاه کردم و بعد زدم زیر گریه.کوروش دوید طرفم گقت:"ارتمیس؟ارتمیس؟چی شده عزیزم؟" موبایل و پاکت هنوز تو دستم بود.فکر کرد خبر بدی برام اومده.دوباره گفت:"پرسیدم چی شده؟" جیغ زدم:"حفه شو! هیچی نگو کوروش! هیچی!"کوروش سر جاش منجمد شد و منو نگاه می کرد.عکس ها رو در اوردم و پرت کردم طرفش!کوروش با شک یکیشونو از رو زمین برداشت...رنگش پرید.داد زدم:"چیه؟انتظارشو نداشتی؟با اون دختره چی کار می کنی؟"کوروش تا میومد چیزی بگه من یه چیزی می گفتم و نمی ذاشتم حرفشو بزنه بعد سریع اومد طرفم و منو محکم گرفت.سعی می کردم که از تو دستاش بیام بیرون که گفت:"ارتمیس یه لحظه فرصت بده بهت بگم! وایسا..." داد زدم دوباره :" هیچی گفتم نگو!" کوروش از من بلند تر داد زد :"پفتم یه لحظه!!!!!"از داد بلند کوروش ساکت شدم...کوروش معمولا جلو من داد نمی زد..بعد با لحن ارومتری گفت:" بذار بگم..."ساکت بودم...منتظر بودم یه چیزی بگه که گفت:"ببین عزیزم...اینا همش یه دسیسه هست...که منو تو رو...برات می گم اینا چیه..."باز داد زدم:" اینا چیه؟با سحر چه غلطی می کردی؟اینو بگو!!!!!!"کوروش اروم اروم گفت:"اونروز که رسوندمت  بهم اموزشگاه بهم زنگ زد...داشت گریه می کرد.گفت می خوار یه چیزایی بهم بگه...من مخالفت کردم که ببینمش اما گفت می خواد خودشو بکشه..." گفتم: اون دختره رو اوردی اینجا؟اره؟" کوروش دوباره سعی کرد بر اعصابش مسلط شه و گفت:"نه نه...فقط تو باغ...درست نبود اینجا...می خواستم ارومش کنم..."با عصبانیت گفتم:" کوروش تو چرا ارومش کنی؟رابطه ی تو با اون تموم شده...می فهمی چی می گم؟"کوروش گفت:"اره عزیزم...اما مساله جون یه ادم بود...اون دیوونه می خواست خودکشی کنه..." _:"تو هم کاپشنتو انداختی رو دوششو با هم گپ زدین!" _:" اون می لرزید ارتمیس...حالش خراب بود...گپ نبود...من باهاش دعوا کردم...سرش داد زدم که دیگه مزاحم زندگی ما نشه..."همونطور که هنوز تو بغل کوروش بودم با التماس بهم نگاه می کرد.می خواست باور کنم...اما اخه کوروش چرا باید اونو راه بده...اخه اون چکاره ی کوروش بود...دست از مقاومت برداشتم.اروم اومدم و رو کاناپه نشستم.صدای کوروش رو از پشت سرم شنیدم که گفت:"ارتمیس...خواهش می کنم...باور کن...من دروغ نمی گم"برگشتم نگاش کردم.چشاش خیس اشک بود.کوروش خیلی کم گریه می کرد...

 

هر چی که بود می خواستم فکر کنم...تنها باشم..تنهای تنها...اروم گفتم:"ما خوام تنها باشم"کوروش رفت تواتاق....من اروم گریه می کردم...فکرای احمقانه دوباره منو احاطه کرده بود.روی کاناپه خوابم برد.وقتی از خواب بلند شدم,کوروش رو بالکن بود.بوی سیگار میومد.تو اینه خودمو نگاه کردم.از گریه چشمام گود افتاده بود.صدای سرفه های کوروش هر از گاهی میومد...حتما خیلی سیگار کشیده بود.کوروش به سیگار زیاد و هوای سرد حساسیت داشت.حوصله ی هیچ کاری نداشتم.حتما اونم مثل من گرسنه بود.هر چی باشه دوستش داشتم...نمی تونستم ببینم که...

 

سیب زمینی سرخ کرده (غذای مورد علاقش) درست کردم و رو بالکن گذاشتم.وقتی می خواستم برم دستمو محکم گرفت و با سرش اشاره کرد بشینم.دستای کوروش سرد بود...خیلی سرد...مقاومت نکردم.کنارش نشستم.قفط بهم نگاه می کرد.اما من بهش نگاه نمی کردم.منتطر بود بهش نگاه کنم اما...

کوروش منو تو بغلش گرفت.گونه ی سردشو کنار گونه ی خودم حس کرد.با صدای گرفتش گفت:"ارتمیس...باورم کن..."و بعد چند تا سرفه کرد.و با هر سرفش سر منم می لرزید.منو تو بغلش فشار داد.نمی دونستم چی بگم.بین حرف سحر و کوروش مسلما حرف کوروش پر اهمیت تر بود.ظرف سیب زمینی ها رو برداشتم و گفتم:"پاشو بریم تو غذا بخوریم.."کوروش لبخند زد.

سحر می خواست زندگیمونو خراب کنه! اما من نمی ذاشتم!من کوروش رو داشتم و اون منو... پس هیچکی نمی تونست زندگیمونو خراب کنه!...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 15:1 توسط کوروش و ارتمیس |


شب بود من و ارتميس اعصابمون آرومتر شده بود . ميدونستم روزه خوبي واسش نبوده خيلي آروم ازش پرسيدم ارتميس حالت خوبه ؟ با سر حرفمو تاييد کرد . مطمئن بودم هنوز به اون صحنه وحشتناک فکر ميکنه . کنار لب هر دومون بالا اومده بود و يه کمي زخمي بود .  ازش پرسيدم اين کي بود؟ ميدوني از کجا اومده بود ؟ ارتميس بهم نگاه کرد و با صداي آروم گفت نه . گفت : فکر کنم يکي که عاشق سحره . رفتم تو فکر کي آخه عشق سحره؟ کيه که دنبالشه ؟  يه نگاه به ارتميس کردم ناراحت بود هنوز هيچي نميگفت انگار بهش شک وارد شده . نميدونستم بايد چي کار کنم واسه همين گفتم شايد بهتر شه اگه  بخصوص شيطون بازيمم گل کنه! رفتم بغلش نشستم يه نيگاه به زخم بغل لبش کردم دستمو گذاشتم رو لبش گفتم : بيا ببينم چي شده لبت ؟غلط کرده هر کي بزنه تو دهنه خانومه من . بعد ارتميس زير چشمي بهم نگاه کرد منم داشتم نگاش ميکردم . نميدونستم ميخواست چي بگه يا چي کار کنه ؟! یه لحظه مکث کرد.انگار می خواست فکر کنه. بعد ديدم يهو بلند شد و پريد رو من . دل و رودم داشت در ميومد بهم نگاه کرد گفت : ممنون که اومدي !بدون تو شاید ميمردم ! ارتميس رو من دراز کشيده بود و من داشتم چشماشو نگاه ميکردم . بهش گفتم ببين منم لبم زخم شده! خنديد. يهو هر دومون از بالاي کاناپه افتاديم زمين . نميدونم کدوممون باعث شد که بيافتيم . هنوز داشتيم همديگرو نگاه ميکرديم . بعد گفتم بيا بوسش کنم خوب شه . لباي گرمشو رو لبم احساس کردم و يه بوس طولاني کردمش هنوز تو بغلم بود بعدش لباشو برداشت و داشت فقط نگاهم ميکرد . بهش گفتم پاشو لباساتو عوض کن ميخوام ببرمت بيرون. ميخوام امشب بريم بگرديم نميخوام ناراحت باشي . هيچي نگفت . از عقيدم بدش نيومده بود . لباساشو که پوشيد به اطراف نگاه کرد خونه از صبح به هم ريخته بود و هيچکيم مرتبش نکرده بود . بهش گفتم بر ميگرديم و مرتب ميکنيم .

سوار ماشين شديم تو جاده نميتونستم زياد تند برم برف اومده بود . يه نيگاه به ارتميس کردم ديدم سرشو گذاشته رو شيشه احساس کردم هنوز ناراحته دستشو گرفتم ولي سرشو برنکردوند . عکس لبخندشو روي شيشه اي که سرشو گذاشته بود ديدم .خيالم راحت شد . داشتم تو شهر ميچرخوندمش . گفت کجا ميخواي بري ؟ گفتم : يه جاي خوب بعدشم يه رستوران عالي . بردمش پارک ملت اونجارو دوست داشت . مردم زياد بودن با خودم فکر کردم چند نفرو ببينه بهتر ميشه . پارک سفيد شده بود همه داشتن برف بازي ميکردن من و ارتميسم داشتيم قدم ميزديم . يه جا دستشو ول کردم واستاده بوديم و داشتيم بقيه رو نگاه ميکرديم . از پشت يه گوله برف زدم بهش . ارتميس برگشت داشت ميخنديد گفت : خيلي نامردي! دنبالم راه افتاد با يه گوله برفيه بزرگ . چند بار پام ليز خورد  وافتادم و آخر سرم برفارو ريخت تو سرم! و بعد آخر شب بردمش يه رستوران . شام رو اونجا خورديم و برگشتيم . خيلي خوش گذشت انگار که نه انگار اون اتفاق صبح افتاده . شب که رسيديم خونه يه جا برفارو پارو کرده بودم .رو هم مثل کوه جمع شده بود .داشت ميرفت بالا که بغلش کردم و پرتش کردم تو برفا . تمام صورتش قرمز شده بود بعد منو خوابوند و تو دهنم هر چي خواست برف ريخت ...شب قشنگی بود.

 فردا صبح به ارتميس گفتم که تا يه هفته نميرم سر کار . شاکي شد گفت يعني چي ؟ گفتم : ميخوام بمونم پيشت نمايندگيم دست يکي از بچه هاست نگران نباش . گفت نه آخه واسه چي ميخواي از کارت بزني ؟ بهش گفتم واسه اينکه ميخوام پيش خانومم باشم که کسي نياد مزاحمش بشه . بهم يه نيگاه کرد گفت کوروش جان ديگه کسي نمياد اصلا درو... ديگه رو هيچکي باز نميکنم اما ... مکث کرد و بعد سریع گفت :باشه بمون... ميترسم ــ:آره عزيزم ميمونم ديگه نميخواد بترسي . بهش گفتم راستي ارتميس يادت نره ساعت چند ميخواي بري آموزشگاه . ارتميس به دفترچه تلفن نگاه کرد يادش افتاد امروز بايد بره . ميخواست اونجا استخدام شه . گفت ساعت 9 بايد اونجا باشم الان 8 به نظرت من ميرسم ؟ گفتم آره خودم ميرسونمت بعدشم ميام دنبالت . گفتم وقت داري عزيزم پاشو يه دوش بگير بعد بيا حاضر شو ببرمت . بعد که ارتميس دوش گرفت بردمش آموزشگاه و برگشتم خونه ساعت 12 يا 1 بايد ميرفتم دنبالش خودش قرار بود زنگ بزنه يه سري خريدم گفته داره که با هم بريم بخريمشون . رسيدم خونه آهنگاي متاليکارو گذاشتم و صداشو زياد کردم و دراز کشيدم . فکر کنم نيم ساعت از رسیدنم ميگذشت که گوشيم زنگ خورد .برداشتم . سحر بود .جا خوردم . صداش ميلرزيد انگار داشت گريه ميکرد . گفت ميخوام با يکي صحبت کنم فقط . منم گفتم : برو با دوست پسرات صحبت کن من با تو کاري ندارم . گفت ميخواستم آخرين بار با تو صحبت کنم و بعدشم ديگه خلاص شم . جا خوردم . گفتم چيو خلاص کني؟ خودتو ؟ گفت ميخوام خودمو بکشم . گفتم چرت نگو مسخره اينا چيه ميگي ؟ يهو زد زير گريه که کوروش تو رو خدا ميخوام بيام پيشت خواهش ميکنم . نميدونستم چي بگم سحر به نظر ديوونه ميرسيد . بهش گفتم آخه نميشه من خونه تنهام .موندم که به کارام برسم ارتميسم نيست فکر نکنم خوشش بياد بياي اينجا . سريع گفت خواهش ميکنم جون سحر و داشت گريه ميکرد . دلم واسش سوخت سحر هيچوقت اينجوري حرف نميزد . گفتم : باشه بيا ولي من خودم جايه ديگه کار دارم بايد سريع برم نميتوني بموني زياد . گفت باشه و سريع قطع کرد . احساس خوبي نداشتم به سرم زد به ارتميسم زنگ بزنم اما بعد با خودم گفتم تو باغ باهاش حرف ميزنمو تموم . نيم ساعت بعد زنگ خونه خورد . انگار آماده بود از قبل که سريع بياد اينجا . درو باز کردم خودش بود چشماش قرمز بود گريه کرده بود . سلام کرد و اومد تو وقتي داشتيم ميرفتيم تو دستمو گرفت . جا خوردم دستمو کشيدم گفتم اين چه کاريه حرفتو بزن . بعد اومدم تو الاچيق. گفت تو خونه دعوتم نميکني ؟ گفتم : وقتي ارتميس نيست درست نيست بياي تو . گفت اخه من سردمه . کاپشنمو در اوردم گفتم بيا بپوش من سردم نيست . خنديد گفت مرسي . نشست گفت من خسته شدم تنهام . يه نيگاه بهش کردم گفتم تو ! تو مگه ميشه تنها باشي ؟ گفت آره کوروش بعد تو تنهام . ميدونستم داره دروغ ميگه . گفتم خوب چي کار کنم حالا ؟ گفت : باهام حرف بزن...با من باش...بهت نياز دارم...بدون تو... . از جام بلند شدم سيگارمو در اوردم و روشن کردم بهش گفتم بسه اين چرت و  پرتارو نگو من ارتميسو دارم احتياج به هيچکس دیگه هم ندارم . گفت : سيگارم که ميکشي راحت ارتميس انگار چيزي بهت نميگه اگه من بودم ... برگشتم گفتم ارتميس همه چيزو بهتر از تو ميدونه الانم اگه اومدي که... نذاشت حرفمو تموم کنم پريد بغلم . سيگارم از دستم افتاد هلش دادم افتاد رو برفا . بلند شد گفت تو لياقتت همون ارتميسه بهش گفتم خفه شو از خونه من گمشو بيرون . داد زدم گفتم ديگه هم اون پسره لعنتيرو نفرست اينجا . برگشت گفت کي ؟ گفتم نميدونم . اگه از اين به بعد کسي مزاحمه زندگيم شه زندگيتونو سياه ميکنم و بعد با گريه رفت و درو محکم بست . نميدونم من و ارتميس چي کار کرده بوديم که يهو همچين مصيبتي به ما وارد شده بود . هر روزمون اينطوري . لعنت !رفتم تو خونه سيگارمو روشن کردم و داشتم قدم ميزدم . گوشيم زنگ خورد/ ساعت 12 بود ديدم ارتميسه . گفت بيا دنبالم کارم تموم شد گفتم الان ميام و سريع رفتم تو ماشين و دنبال ارتميس . رسيدم ديدم دم در آموزشگاه .واستاده بود. سردش شده بود . سرش پايين بود و حواسش نبود . رفتم بغلش گفتم : شماره بدم خانوم ؟ گفت خفشو برو گمشو . ديد  همونطور وايسادم. سرشو اورد بالا منو ديد خشکش زد . گفت اين چه اداهايي  که در مياري ؟ خودمو لوس کردم و گفتم باشه ديگه گفتي برم ؟ پريد تو بغلم و گفت نه تو بیا! تو ماشين گفتم خانوم چي ميخوان ما در خدمتيم و يه سيگار روشن کردم گفتم : چه حالي ميده تو سرما سیگار! ارتميس سيگارو از دهنم کشيد بيرون و گفت آره خيلي حال ميده . گفتم چي کار ميکني بعد خودشو لوس کرد گفت : کوروش خواهش ميکنم امروزو به خاطر من . گفتم فقط به خاطر خانومم و بسته سيگارمو پرت کردم بيرون . و گفتم چي ميخواي بخري و ليستشو در آورد و راه افتاديم . ..

سحر يه ذره هم فکر منو مشغول نکرده بود چون شايد ديگه بهش اهميت نميدادم !

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 13:32 توسط کوروش و ارتمیس |


فردای اونروز قشنگ و بیاد موندنی هر دومون خیلی دیر از خواب بلند شدیم.فکر کنم ساعت 12:30 ظهر بود.کوروش که بازم دوست داشت بخوابه اخه اونروز , روز تعطیلیش بود.چه خوب بود که بعد از اون شب قشنگ کنار یک روز رو هم کنار هم بودیم…

هوا خیلی سرد بود.برف سنگینی اومده بود.باغ سفید سفید شده بود.شومینه رو زیاد کردم.کوروش هنوز داشت غر غر می زد که چرا زود بیدارش کردم.کوروش که از حال و هوای خوابش اومد بیرون صبحانه رو با هم خوردیم.بعد به شوخی گفت:"خب…مرسی …من میرم که بقیه خوابم رو ببینم!"و بلند شد.منم از پشت بهش پریدم و از گردنش اویزون شدم و گفتم:"بری بخوابی می کشمت!"خندید و منو رو کمرش سر داد و یا به عبارتی من کول کرد…دور خونه اونقدر دور زد که سرم گیج رفت و جیغ زدم!بعد منو اروم گذاشت پایین . منم که هنوز دست از کل کل بر نداشته بودم گفتم:"دارم برات! اینه؟"کوروش همون طور که می رفت طرف اشپزخونه خندید و گفت:"عمرا! تو؟" دو تا قهوه ریخت و اورد.کوروش عاشق قهوه بود.در کل خیلی مصرف قهوه امون بالا بود.البته من شخصا قبلا اینقدر نمی خوردم بلکه عادت کوروش به من سرایت کرده بود.

رفتیم کنار شومینه.هنوز هر دوتا کل کل می کردیم و می خندیدیم.خیلی خوشحال بودم که کوروش اونروز کنار من بود…با هم بودیم…و مال من بود.

وقتی یکم از قهوه هامون خوردیم.فکر کردم که قضیه ی اومدن سحر رو بهش بگم.گفتم:"کوروش می خواستم یه چیزیو بهت بگم…" _:"چی؟" اومدم که کنارش بشینم پاشو اورد جلو پام و افتادم تو بغلش!همونطور که تو بغلش بودم گفت:"چی می خوای بگی عزیزم؟"اما تا میومدم حرف بزنم منو می بوسید!خنده ام گرفته بود! خودشم می خندید.تا اینکه دستم رو گذاشتم رو لبش و گفتم:"کوروش جان! عزیزم! بذار اول حرفمو بزنم بعد منو ببوس…"کوروش گفت:"چشم!"منو کنار خودش نشوند.دستشو دور شونه ام گذاشت.از چیزی که می خواستم بگم می ترسیدم.کوروش منتطر بود حرفمو بزنم. گفتم:"خب چند روز پیش یه اتفاق افتاد…که.. خب.." کوروش نذاشت حرفمو تموم کنم…گفت:"چی شده؟اره؟"ساکت موندم…حوصله مقدمه چینی نداشتم خیلی سریع گفتم:"خب…سحر اومده بود اینجا!"فشار ناگهانی دستشو روی بازوم حس کردم.گفت:"چی؟سحر؟چی کار داشت اینجا؟ چی می گفت؟" _:"هیچی یه سری چرت و پرت!"کوروش به کاناپه تکیه داد منتظر بود ادامه بدم اما ندادم.کوروش یهو گفت:"چرا راهش دادی بیاد تو…" _:" من نمی خواستم…خودش اومد!" کوروش اروم ارو گفت:"می دونم باهاش چی کار کنم!"بعد بلند شد و گفت:"سوویچ کجاست؟" گفتم:"می خوای چی کار کنی کوروش؟" بغض تو صدام فوق العاده تابلو بود.کوروش لحنش رو نرم تر کرد و گفت:"ارتمیس! عزیزم سوویچ کجاست؟"نمی خواستم صبح قشنگمون خراب شه اما داشت می شد! بغضم ترکید.کوروش  هاج و واج بهم زل زده بود.خودمم نمی دونستم دقیقا واسه ی چی گریه می کنم.شاید بخاطر اینکه یکی داشت خوشبختیمونو بهم می زد.چشمام پر اشک شده بود که دست کوروش رو احساس کزدم که منو نشوند.بعد اروم گفت:"عزیزم تو چت شد یهو؟مگه سحر به تو چی گفته اخه؟" وسط گریه هام گفتم:"می گفت پاتو از زندگی منو کوروش بکش بیرون!"صدای گریه ام بلندتر شد.کوروش مونده بود چی بگه توقع شنیدن هر چیزیو امروز داشت جز اینجور چیزا.به هر حال سعی کرد ارومم کنه و بهم گفت:"هیچکی نمی تونه تور و از من بگیره!اینا یه مشت چرت و پرته عزیزم! من دوستت دارم"منو بغل کرد .اروم تر شده بودم.سرمو گذاشت رو سینش و موهامو نوازش کرد.نمی دونستم چی بگم.سرمو که اورد بالا یه جوری شد و گفت:"واااااااای ارتمیس!بینیت داره خون میاد.!"تیشرت سفید کوروش خونی شده بود.سرم گیج می رفت.منو برد تا دستشویی.خون رو بند اوردیم.کوروش مثل همیشه دورم یه پتو گرفت و روی کاناپه نشوند.لباسشو که عوض کرد اومد کنارم.یه فیلم دیدم.اما هیچی ازش نفهمیدم اخه فکرم مشغول بود.سرمو که بالا کردم دیدم کوروش یه عالمه سیگار کشیده.پس اونم حواسش نبوده...منو که دید گفت:"ام...خب موقع فیلم دیدن که عیب نداره!..."سیگار کشیدن رو می گفت سرمو پایین انداختم و اروم گفتم نه عیب نداره! کوروش بعد از یه چند دقیقه گفت:"ارتمیس تو چرا اونروزا یه جوری شده بودی...یعنی به من شک کرده بودی..؟"هول شده بودم نمی دونستم چی بگم.شک نکرده بودم اما نگران بودم..گفتم:"نه خب...نگران زندگیمون بودم.."کوروش یه جوری شد و گفت:"دستت درد نکنه یعنی شک کرده بودی دیگه!"دستشو گرفتم و گفتم:"نگران بودم چون تو رو دوست دارم...نمی خوام ار دستت بدم..."اروم تر شد.تا شب دیگه سعی کردم به یادش نیارم اما هردومون ساکت و تو خودمون بودیم.

فردا کوروش داشت می رفت دوباره گفت:"کسی مزاحمت شد از این به بعد بهم می گی!"بهش قول دادم و نمی دونستم که دقیقا چند ساعت بعد یکی مزاحمم می شه!

هوا سردتر شده بود.ساعت 12 ظهر بود.یکی زنگ در خونه رو زد! یهو به خودم لرزیدم.نکنه دوباره...

هرکی بود دست از روی زنگ بر نمیداشت.با ترس و لرز رفتم دم در.درو تا نیمه که باز کردم, دیدم یه پسر قد بلند و هیکلی پشت در بود.تا خواستم بگم بله؟یهو با لگد زد به در.پرت شدم رو زمین.پسره اومد تو.عصبی به نظر می رسید.اطرافو نگاه می کرد.اومد نزدیکم و منو بلند کرد و به دیوار چسبوند.بعد منو یکم از سطح زمین بلند کرد و نگام کرد.لال شده بودم.از ترس هیچ کدوم از اجزای بدنم کار نمی کردن!هر دو هیچی نمی گفتیم تا اینکه گفت:"نامزد لعنتیت کجاست؟"صدام در نیومد.داد زد:"نامزد لعنتیت کجاست؟" با من من گفتم:"سر کارش"دستاشو یکم شل تر کرد.پاهام به زمین خورد.اما هنوز منو محکم نگه داشته بود.کشون کشون منو برد تو خونه.صورتم پر خراش شد.چون منو از وسط شاخه های درخت به زور می برد.تو خونه رو گشت.به اتاق کوروش که رفت گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به کوروش.کوروش تا گوشی رو برداشت فقط داد زدم:"بیا! بیا!"کوروش وسط راه بود.یهو دیدم پسره اومد بالای سرم منو دوباره بلند کرد.گفت:"می دونی نامزد عزیزت چند روز پیش سحر رو اینجا دعوت کرده؟"اشکامو پاک کردم و گفتم:"سحر اومده بود پیش من کسی هم دعوتش نکرده بود!"_:"چرا اون لعنتی کرده بود!"جیغ زدم:"بهش نگو لعنتی!"محکم زد تو دهنم...لبم خون اومد...دوباره جیغ ردم:"سحر خودش اومد اینجا تا بگه کوروش رو دوست داره و من از زندگیشون بدم بیرون!"یه جوری شد.اروم گفت:"سحر خودش اومده اینجا؟...سحر..."صدای در حیاط اومد.با ترس به حیاط نگاه کرد.بعد از چند ثانیه در باز شد!کوروش اومده بود.پریدم بغلش.منو اروم گذاشت کنار و داد زد:"چی می خوای اینجا ؟چی غلطی تو خونه ی من می کنی؟"پسره شرید طرف کوروش با هم درگیر شدن! من فقط سرمو بین دوتا دستام گرفته بودم و گریه می کردم.صدای شکستن ظرفها و دکوریها...یهو ساکت شدند.بهم نگاه می کردند هر دوتا صورتاشون خونی بود.چاقو پسره از دستش افتاده بود!وااای خدای من چاقو هم داشته!

پسره یهو از زیر پای کوروش در رفت و از در کنار من زد بیرون!کوروش دوید دنبالش اما من جلوش پریدم و فقط جیغ کشیدم:"بسه!بسه! بذار بره!"کوروش ارومتر شد.منو بغل کرد.تا شب چند بار بینیم خون اومد.هردومون ساکت بودیم.کوروش انگار تو یه فکری بود...نگران بودم...نگران اینده ی هر دومون...

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 21:38 توسط کوروش و ارتمیس |


تو راه که داشتيم برميگشتيم احساس کردم که آرتميس ناراحته .احساس خوبی نبود. برگشتيم و رسيديم خونه . شبش هنوز آرتميس تو خودش بود . من داشتم به باغ نگاه ميکردم و مي خواستم برای خوشحالی ارتمیس يه سورپرايز تو باغ براش درست کنم. يه فکري به ذهنم رسيد . فردا که شاگرد آرتميس اومد بعدش مي برمش خونه يکي از دوستاش 1-2 روز  رو اونجا بمونه اونا رو هم چون خيلي وقته نديده و از اين حال و هوا هم در ميومد . ديدم آرتميس به من داره نيگاه مي کنه و تو افکار خودشه هيچ حرفيم نميزد . بعد آرتميس با سردي گفت : شام چي ميخوري ؟ بهش گفتم : فرقي نميکنه عزيزم اگه حوصله نداری بازم بريم بيرون . ـ:"نه ديگه بیرون حوصله ندارم و چيزي نگفت و رفت . برگشتم گفتم ميخواي اون جوجه هارو در بيارم کباب بزنم خانومي ؟  گفت : من ميل به جوجه ندارم ... الان شام نميخورم واسه تو ميخوام يه چيزي درست کنم . رفتار آرتميس خيلي عجيب بود سرد شده بود انگار که من کاري کرده بودم . منم گفتم مرسي عزيزم منم چيزي نميخورم . شايد خسته بود ؟! آرتميس حتي نپرسيد چرا و رفت و خوابيد . نميدونم چي فکرشو مشغول کرده بود اما ميدونستم هر چي که هست نميخواد به من بگه . بعد ديدم کاري ندارم رفتم يه دوش گرفتم و برا خودم يه قهوه ريختم و بسته سيگارمو برداشتم و دراز کشيدم رو کاناپه و تو فکر بودم که آرتميس چش شده ؟ به تمام روز فکر کردم هيچ اتفاقي نيافتاده بود . بعد به ساعت نگاه کردم 3  نیمه شب  بود رفتم که بخوابم درو باز کردم آرتميس خواب بود نميدونم چرا ولي درو بستم و برگشتم و همونجا رو کاناپه خوابيدم . صبح که پا شدم از آشپزخونه صداي تلق و پلق ميومد . بعد که صورتمو شستم ديدم آرتميس حتي منو واسه سر کار رفتن بيدار نکرده بهش که گفتم گفت متاسفم يادم نبود . وقتي داشتم صبحانه ميخوردم ديدم بهترين موقعيته  که بهش بگم امروز بعد از ظهر ميبرمش خونه دوستش . وقتي بهش گفتم چيزي نگفت . شاگردش صبح اومد و کارش تموم شد و رفت . بعد بهش گفتم : آرتميس بيا با من بريم نمايندگي گوشي های جديد زياد آوردم ، کارم که زياد ندارم بعد ميذارمت خونه دوستت . يه نيگاه بهم کرد و گفت : خونه کي ؟ بهش گفتم خونه پريسا دوست نزديکت . يکم اونجا باشي روحيت عوض ميشه اين چند وقته بهت خوب نگذشته . آرتميس مخالفتي نکرد . گوشي های جديد رو واسش آوردم آخه خيلي از گوشي  خوشش ميومد . هميشه اسم گوشي ها با کاربرداشونو ميدونست ولي دیدن گوشی های جدید انگار به آرتميس خوش نگذشته بود چون هيچي نگفت يا حتي از هيجانشو از ديدن گوشي ها نشون نداد . بعد کارمو انجام دادم و بردمش خونه پريسا. پریسا اومد دم در. وقتي آرتميس رفت تو گفتم ميخوام آرتميسو يه 2 روز پيش خودت نگه داري . پريسا از خداش بود چون پدرام شوهر پريسا هم مثل من سر کار مي رفت و اونم تنها بود . داشتم ميرفتم که پدرام پيداش شد . از ديدنش خوشحال شدم چون خيلي وقت بود نديده بودمش . نذاشت برم زوري منو برد بالا يه چايي با هم خورديمو و از کار صحبت کرديم و ... بعد نيگاه به ساعت کردم .بلند شدم که برم  و موقع رفتن به پدرامم گفتم اونم از پیشنهادم استقبال کرد و هيچ مخالفتي نکرد . من به پدرام و پريسا اطمينان داشتم و با خيال راحت داشتم برمي گشتم . موقع رفتن آرتميس اومد جلو و گفت : کوروش تو خونه تنهايي ، ميخواي چي کار کني ؟ لحنش از روي دل نگراني نبود حالت تنه داشت . نميدونم آرتميس چي با خودش فکر ميکرد اما گفتم من کار زياد دارم صبحم که نمايندگيم خونه نيستم . آرتميس نگاه خوبي به من نکرد و يه خداحافظي سرد کرد و رفت . گيج شده بودم آرتميس منظورش از اين کارا چي بود . بعد راه افتادم تا وسطاي راه به اين فکر ميکردم  که چش شده؟ يعني به من اعتماد نداره ؟ چرا يهو اين مدلي شد ؟ به چند تا از دوستام زنگ زدم و گفتم که بيان باغ رو تميز کنيم و جريان رو واسشون گفتم که ميخوام چي کار کنم . اين 3 نفر که اومدن بهترين دوستاي من بودن بهشون گفتم شبم پيش من ميمونيد ولي خانوم هاتونو نياريد . اومدن و تا شب باغ تميز کرديم .  اخر شب با اشکان (يکي از دوستام که پيشم بود) گيتار زدیم . صبح باغ يه کم ديگه کار داشت و رضا و آرش هم که پيشم بودن بقيه کارارو قرار شد بکنن و من و اشکان رفتيم دنبال برقکار و کارگر آخه ميخواستم بدم کله باغ رو چراغ بزنن که روشن شه برا آرتميس که ديگه نترسه . رفتيم و تمام اين کارهارو کرديم . وقتي شب شد 4 تايي امتحانش کرديم خيلي عالي شده بود . باغ تا حالا شب به اين خوشگلي نبود مثل مجلس عروسي شده بود و آلاچيق  بر خلاف گذشته کاملا روشن بود . دلم ميخواست هر چه زودتر لحظه اي که آرتميس اين چيزارو ميبينه برسه . بچه هارو فرستادم خونشون که آماده بشن واسه اون شب و گفتم همه با خانوماشون بيان . من رفتم دنبال يه عالمه خريد. ديگه داشتم  از خستگی ميمردم که زنگ زدم پريسا که آرتميس رو آماده کنه  و بیاره.مثل اينکه پريسا بهش گفته بود ميخواد ببرتش يه جشن تولد . منم به خودم رسيدم و بچه ها کم کم ميومدن و همه برقهاي باغ رو خاموش کرديم و منتظر بوديم تا پريسا و آرتميس بيان. پدرام زودتر از پریسا اومده بود پيش من . رفيقاي خودم و رفيقاي آرتميس رو هم گفته بودم بيان . يه ميز بزرگ شريني و کیک و ... که روش پر شمع بود وسط باغ با کمک دوستای ارتمیس چینده بودیم و گفتم اين تلافيه اون شب تولد که بهم خورد . همه مثل هميشه با مهربون بودن و پشتمون واستاده بودن . يهو در زدن ، صداي آرتميس از پشت در ميومد که غر ميزد و ميگفت اينجا خونه ي ماست گفتي تولد تو فشمه ولي نه خونه ي ما . همه پشت در ميخنديدن . پريسا ميگفت تو برو تو حالا من بايد به کوروش يه چيزي بدم ... رسيد خريد يکي از گوشياس . آرتميس ديگه چيزي نگفت و کليد رو انداخت . در که باز شد همه جا تاريک بود حتي خونه باغ . صدا کرد کوروش ولي من جواب نميدادم . شمعهاي رو ميز وسط باغ رو ديد و با پريسا اومدن نزدیک شمع ها یعنی نزديک ما ... گفت اين چيه ؟ پريسا با صداي تابلو گفت نميدونم . همه دور ميز بودن . آرتميس و پريسا نزديکتر ميشدن ، همه زير ميزا خم شده بودن . و وقتي رسيدن کليد برق رو زدم آرتميس از جاش پريد هل کرده بود . باغ شده بود مثل روز آرتميس خشکش زده بود و به من زل زده بود . همه داشتن دست ميزدن و جيغ و سوت ... رفتم سمت آرتميس بغلش کردم مونده بود . همون جور که تو بغلم بود بهش گفتم : خيلي دوستت دارم . پريسا خيلي خوشگلش کرده بود. شده بود مثل ماه . دست گرمشو احساس کردم که پشت کمرم رفت . صداي جيغ و سوت بچه هارو نميشنيدم و فقط برام مهم بود که آرتميس خوشحاله . آرتميس وقتي خوشحال بود هيچي نميگفت . ولي من حس ميکردم خوشحاليشو آرتميس فقط به من نگاه ميکرد انگار مثل هميشه تنها بوديم تو باغ . بعد انگار نميدونست چي کار کنه لبشو گذاشت رو لبم و بوسم کرد صداي همه يهو در اومد  بلندجيغ کشیدن و دست زدن . پريسا پريد جلو و گفت آرتميس ديگه بسه! زشته بخدا! . آرش داشت ازمون فيلم ميگرفت  هنوز هم هر وقت اون فيلمو ميبينم ياد اون روز قشنگ ميوفتم . بعد همديگرو ول کرديم و اومديم سمت بچه ها . همه داشتن حرف ميزذن و ميخنديدن . شب خيلي قشنگي بود به خصوص با لبخند آرتميس و رضايتی که تو صورتش موج ميزد . من يه کادو برا آرتميس داشتم . تا اون موقع يادم رفته بود بلند شدم و بهش دادم .تو نمايندگي هيچي نميگفت ولي يه گوشي بود که نظرشو جلب کرده بود و بيشتر با اون ور رفت من همونو واسش کادو کرده بودم . خيلي خوشحال شد و گفت : از کجا فهميدي از اين خوشم اومده؟ منم يه نيگاه بهش کردم گفتم : حالا من يعني ندونم خانومم از چي خوشش مياد . آرتميس بغلم کرد و با بچه ها تا صبح نشستيم و خنديديم  و گیتار زدیم. و ديگه نزديکاي صبح بود که همه رفتن و منم آرتميس رو بغل کردم و رفتيم بالا تا بخوابيم .

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 12:14 توسط کوروش و ارتمیس |


کوروش اونشب همه چیز رو برام تعریف کرد.و من...فقط به یکی از جملاتش فکر می کردم.سحر برگشته بود!

و از اونجا که سحر رو می شناختم ازش می ترسیدم.اخه دوست دختر قبلی کوروش بود و دختر خوشگلی بود.تا حالا سر خیلی از پسر ها رو کلاه گذاشته بود.کوروش ازش خوشش نمی یومد.باهاش بهم زده بود...اما سحر دوباره بر گشته بود...

بعد از اینکه حرفهای کوروش تموم شد دستاشو گرفتم و گفتم :"کوروش من می ترسم..." کوروش مثل همیشه با صدای ارومش گفت:"نه عزیزم چرا می ترسی؟سحر هیچ غلطی نمی تونه بکنه!...من باهاتم کسی هم اذیتت نمی کنه..."بعد از اینکه دید من هیچی نمی گم دستمو گرفت برد تو اتاق و گفت:"باید بخوابی...امروز خیلی خسته شدی.."منم با دست باند پیچی شده ام صورتشو ناز کردم و بعد رفتم که بخوابم.می دونستم که خوابم نمی بره. با وجودی که کوروش تقریبا ارومم کرده بود اما هنوز از سحر می ترسیدم...

کوروش داشت از اتاق می رفت که گفتم:"مگه نمی خوابی؟" _:"نه یکم کار مونده مال نمایندگی هست باید انجام بدمشون." _:"باشه!" کوروش رفت.می دونستم که می خواد مثل من فکر کنه...و فقط امیدوار بودم زیاد سیگار نکشه...

ساعت 2:00 نیمه شب بود و من هنوز خوابم نبرده بودم.چراغ تو بالکن هنوز روشن بود.پس کوروش هم هنوز نخوابیده بود.یهو چراغ تو بالکن خاموش شد.و بعد صدای در رو شنیدم.کوروش رفته بود تو باغ.نیم ساعت که گذشت اومدم بالای بالکن و دیدم یه نور ضعیف تو الاچیق به چشم می خوره.کوروش داشت سیگار می کشید.دوباره فکر های احمقانه به مغزم هجوم اوردن! چرا کوروش بی قراره؟اگه واقعا زندگی با منو دوست داره چرا اینقدر تو فکره؟

رفتم تو باغ.همه جا تاریک بود.مثل همیشه می ترسیدم از باغ.چشمامو بستم و اروم اروم رفتم جلو.به الاچیق که رسیدم دیدم کوروش هنوز نفهمیده من اومدم.اروم رفتم و از پشت دستمو گذاشتم رو شونه هاش.یهو جا خورد و گفت:"ارتمیس؟ تو اینجا چی کار می کنی؟ چرا نخوابیدی؟" _:"خوابم نبرد.تو چرا بیداری هنوز؟" _:" منم مثل تو!...اوه ارتمیس تو از باغ خیلی می ترسیدی اما حالا تنها اومدی!"_:"نه خوب....چشامو بستم اومدم!"کوروش خندید و منو تو بغلش گرفت و گفت:"ب بیابریم تو خونه"...

تو تخت چشای هر دومون بسته بود اما...خواب نبودیم.یهو دیدم صورتم گرم شد.کوروش منو تو بغلش گرفته بود و گفت:"چرا نمی خوابی عزیزم؟" _:"نمی دونم...چرا خودت نمی خوابی؟"_:"تو نمی خوابی منم خوابم نمی بره دیگه"چشامو به زور رو هم فشار دادم و گفتم:"باشه من می خوابم!"

صبح چشمای هر دومون از بی خوابی قرمز بود.کوروش که اصلا همون دو ساعت من هم نخوابیده بود و صبح رفته بود و یه عالمه خرید کرده بود.

نمی خواست بره سر کار .می خواست پیش من باشه! به زور فرستادمش سر کار ولی گفت هر یکی دو ساعت بهم زنگ می زنه.کوروش که رفت باز من تنها شدم.من امروز باید شاگرد می داشتم اما کوروش قرارمون رو دیروز زنگ زده بود و لغو کرده بود اخه من دیروز به خاطر دستم حالم زیاد خوب نبود.

ساعت 10 بود که کوروش زنگ زد و حالمو پرسید.تلفن رو که گذاشتم.یه کم به کارای خونه رسیدم و چند تا تست برای شاگردم اماده کردم.چون قرار بود جای دیروز فردا بیاد.یهو زنگ خونه رو زدن.کوروش که نبود اون همیشه ساعت 3:00 میومد.از تو ایفون همیشه خرابمون که صدا نمی یومد.درمون هم که منو کوروش همیشه کلید می انداختیم چون خیلی سخت باز می شد.مجبور شدم برم دم در.در رو با سختی باز کردم.یه خانوم پشت در بود و با موبایلش ور می رفت.سرشو که بالا کرد خشکم زد! سحر بود!

سحر سلام کرد و گفت:"یکمی باهات کار دارم خانومی می تونم بیام تو؟" _:"اا..ااره." در رو بازتر کردم و سحر اومد تو.

 با هم رفتیم تو خونه.به اتاق نشیمن که  رسیدیم به در و بر نگاهی کرد و گفت:"کوروش خوب زندگی ایی واست جور کرده ها!"و بعد نشست روی کاناپه!اعصابم خورد بود.اون اینجا...تو خونه ی من چی کار داشت؟؟

_:"قهوه می خوری یا چای؟" _:"مثل کوروش قهوه دوست دارم!"....یه نیگاش کردم و یه قهوه و یه چای برای خودم اوردم.گفت:"پس تو قهوه دوست نداری! ظاهرا زیاد با کوروش تفاهم نداری!" با بی تفاوتی چایمو برداشتم و گفتم:"کوروش منو واسه ی متفاوت بودنم می خواد."ساکت شد و قهوه اش رو برداشت.تلفن زنگ زد.کوروش بود.تا صدامو شنید گفت:"چیزی شده عزیزم؟صدات یه جوریه!"_:"اممم...نه!...من خوبم."کوروش یکم باهام حرف زد و بعد خداحافظی کردیم .وقتی اومدم تو اتاق نشیمن سحر نبود.توی بالکن بود.روی یه کاناپه لم داده بود و به گیتار کوروش ور می رفت.بهش گفتم:"فکر نکنم کوروش خوشش بیاد هر کسی به گیتارش دست بزنه"یه خنده ی بلند کرد و گفت:"من هر کسی نیستم عزیزم!"گیتار رو ازش گرفتم و سر جاش گذاشتم . سحر همچنان رو کاناپه نشسته بود و باغ رو نگاه می کرد. و گفت:"زندگی قشنگی داریا! کوروش از این کارا هم بلد بود و ما..."وسط حرفش گقتم:"البته وضعیت تو هم بد نیست شنیدم هر ماه دوست پسر عوض می کنی!"یه نگاه نه چندان خوشایند کرد و گفت:"کوروش بهت زنگ زده بود؟"_:"چطور؟"خندید و گفت :"عجب کلکیه ! چه خوب خودشو عاشق جلوه می ده!"با صدای بلند وسط خندش گفتم:"سحر واسه ی چی اومدی اینجا؟اگه فکر کردی می تونی زندگی منو خراب کنی کور خوندی!"سحر جدی شد و گفت:"کوروش تو رو دوست نداره اینو بفهم! منو کوروش مال همیم ارتمیس!...اومدم اینجا که بگم بکش کنار به نفع خودته!"با بی تفاوتی بهش نگاه کردم و گفتم:"تو با خودت چی فکر کردی؟...من از این دخترا نیستم که زنگ بزنم کوروش و مثل احمق ها گریه کنم!برامم مهم نیست تو چه جرتی بگی!"سحر اومد جلو و گفت:"من و کوروش می خوایم با هم زندگی کنیم! اما کوروش دلش واست می سوزه! به نفعته که بری کنار!"

ساعت 2:00 شده بود! حتماکوروش تا الان حرکت کرده بود. از جام پریدم و داد زدم:"من مثل تو احمق نیستم!برو با یکی دیگه بازی کن! حالا هم از خونه ام برو بیرون!"سحر بلند شد و گفت:"باشه من میرم اما سریعتر بکش کنار!کوروش مال منه!"و بعد خندید و رفت!

تا وقتی که کوروش اومد من رو کاناپه خشکم زده بود!ایا سحر راست می گفت؟

کوروش اومد تو و داد می زد:"عزیز دل من کجاست؟"من اونروز مثل هر روز بغلش نپریده بودم.اومد تو بالکن و گفت:"اوه تو اینجایی؟چی کار می کنی؟"از جام بلند شدم . گفتم:"من...خوابم برده بود کوروش...سلام..."کوروش  با شک . تردید اطراف رو نگاه می کرد وگفت:"بوی یه عطری می یاد! مال تو نیست!" هول شدم و گفتم:"چرا این مال منه! برو لباساتو در ار ناهار رو بیارم!"_:"بوی غذا که نمی یاد خانومی!"تازه سکه ام افتاده بود که ناهار درست نکردم و گفتم:"ببخشید خوابم برده بود..."نذاشت بقیه ی حرفم رو بزنم و گفت:"می ریم بیرون! کار خوبی کردی که خوابیدی!"و بعد خندید .

اونروز رفتیم بیرون ناهار خوردیم اما من حس و حال غذا خوردن نداشتم و فقط توی فکر بودم...گر چه که کوروش تا حدودی شک کرده بود...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 23:36 توسط کوروش و ارتمیس |


من اون شب فقط راه ميرفتم وقتي  یکمی از خونه دور شدم بارون گرفت ولي اهميتی ندادم و به راهم ادامه دادم چيزي زياد معلوم نبود نميدونستم دقيقا کجام فقط ميدونستم از خونه دارم خيلي دور می شم . يه لحظه يادم افتاد از کاري که کرده بودم با خودم گفتم : آرتميس چيزيش نشده باشه! سريع همون راه رو برگشتم حالم خيلي بد بود به زور راه ميرفتم وقتي نزديکاي خونه رسیدم صبح شده بود هوا خيلي سرد بود زمين هنوز از بارون ديشب خيس بود .
چشمهام ديگه خوب نميديدن گیج منگ بودم چون خيلي سيگار کشيدخ بودم . 2 بسته تمام در عرض يک ساعت . شب خوبي برام نبود ضعف داشتم قفل در مثل همیشه به سختی باز شد.
خونه گرم بود مثل وجود آرتميس .
هنوز ميز شکسته شده وسط اتاق بود . من با اون چي کار کرده بودم؟ حقيقت داشت  پس خواب نبوده . آرتميس تو اتاقش نبود برگشتم ديدم کنار شومينه کز کرده نگران شدم . مغزم داغ کرده بود . آرتميس چرا اين شکلي شده بود ؟ خون و اشک  رو صورت نازش خشکیده بود! حتما بينيش خون اومده بوده . يه پارچه سفيد دور دستش پيچيده بود . روي کاناپه چند قطره خون بود . من چطوري تونستم اونو تنها بزارم از خودم بدم ميومد . از ديدن اون صحنه يه کم جا خوردم و هوشیارتر شدم . ظرفاي تولد من هنوز شسته نشده بود و رو بعضياشون خون ديده ميشد . به صورتم يه آب زدم هوشيار تر شدم . تو آينه يه نيگاه به خودم کردم موهام تو صورتم ريخته بود و هنوز ازشون آب ميچکيد شايد سرما خورده بودم  اخه خیلی احساس ضعف می کردم  تمام ديشب زير اون بارون سرد بودم .
سريع رفتم پيش آرتميس . چشماش قرمز شده بود . آوردم نشوندمش رو کاناپه. باهاش حرف ميزدم ولي هيچي نمي گفت . به بيرون از پنجره خيره شده بود . انگار اينجا نيست و متوجه منم نبود. صداش کردم :
آرتميس – آرتميس جان – عزيزم
بازم هيچي نميگفت . آرتميس هنوز به اون نقطه خيره شده بود حق داشت ديگه بهم محل نده من هنوز خودم رو نبخشيده بودم چه برسه به اون که بخواد منو ببخشه . براي جبران کار تصمیم گرفتم خونه رو یه کم مرتبترش کنم .خرده شيشه هاي ميز شکسته شده رو جمع کردم . پنجره هارو بستم نميدونم آرتميس چرا اونارو باز گذاشته بود . تمام ظرفارو شستم و سعي کردم سر جاشون بزارم . در حال کار تمام حواسم به آرتميس بود ولي حتي تکون نخورده بود تا برگرده ببينه که من اونجام...و پشيمونم...
رفتم پيشش هنوز لباس ديشب تنش بود و قطرات خون روش بود. دستشو گرفتم ... مقاومتي نکرد. دستاش سرد شده بود انگار که يخ زده بازم صداش کردم ولي جواب نداد . زخمشو نگاه کردم دوباره خونريزي کرده بود ديدم چشماش بسته شد و سرش به عقب افتاد . آرتميس دستشو با اون پارچه محکم بسته بود ولي دوباره خونريزي کرد ه بود. نميدونستم چي کار کنم سريع بغلش کردم و مثل ديوونه ها گذاشتمش تو ماشين و بردمش بيمارستان . تو راه با صداي بلند گريه ميکردم دست خودم نبود من با عزيزترين فرد زندگيم چي کار کرده بودم .
دلم نميخواست چيزي بشه . مثل ديوونه ها ميروندم.رسيدم بيمارستان .بغلش کردم هنوز چشماش بسته بود . تمام پرستارها و دکترها به قيافه آشفته ما دو نفر شک کرده بودن . پذيرش که رسيدم ساعت 5:30 بود . به پرستار گفتم : اورژانسيه !هنوز آرتميس تو بغلم بود پرستار با بي خيالي گفت وايسا يه زنگ بزنم تخت بفرستن با تمام وجودم داد زدم داره ميميره لعنتي ! پرستار خشکش زده بود بعضي از بيمارها بيدار شدن . ديدن من با موهاي به هم ريخته و آرتميس تو بغلم براي همه ترسناک بود .
سريع يه تخت آوردن گذاشتمش رو تخت و منم دنبالش رفتم دکترها سريع بردنش تو اتاق بايد رگشو بخيه ميزدن اگه آرتميس اون پارچه رو سفت نکرده بود شايد 2 ساعت پيش مرده بود . وقتي رفتن تو اتاق به من اجازه ندادن  داخل شم.همونجا دم در نشستم و سرمو گذاشتم رو زانوهام و فقط به خودم فهش ميدادم و گريه ميکردم از خودم بدم ميومد . 1ساعت گذشت ولي کسي از اتاق بيرون نيومد .
رفتم بيرون از بيمارستان...دوباره سيگار و سيگار . ساعت نزديکاي 7:30 بود که گوشيم زنگ زد...دوباره خود لعنتيش بود...
گوشيو برداشتم و داد زدم...برو به جهنم...برو بمير و بعد با عصبانيت گوشيو  به سمت دیوار پرت کردم . نگهبان بيمارستان اومد بیرون و گفت : حال شما خوبه ؟ چيزي شده ؟ گفتم نه چيزي نيست . رفت گوشيمو برداشت و آورد داد بهم داغون شده بود جلوي نگهبان گوشيمو انداختم بين درختها و گفتم بزار بميره .
از نگهبان پرسيدم ساعت چنده ؟ گفت 8 . دوباره رفتم تو بيمارستان .
ساعت 8 صبح ديروز داشتم با بوسه آرتميس ميرفتم بيرون و حالا...ساعت 8 صبح امروز فقط براي زنده بودنش دعا ميکنم .
آه خدا لعنت به من . ديدم چند پرستار و دکتر از اتاق اومدن بيرون آرتميس بهش سرم وصل بود . رفتم طرف تختش. نيگاش کردم صورتشو تميز کرده بودن . از دکتر پرسيدم چي شد ؟ دکتر گفت : رگشو بخيه کرديم ... خون زيادي ازش نرفته بود .جاي خوشحاليه ... شما قبلا بسته بودينش . انگار تمام دنيا رو بهم داده بودن آرتميس من دوباره زنده بود . دنبال تختش رفتم بردنش تو اتاق ميخواستم برم تو ولي نزاشتن پرسيدم چرا ميخوام پيشش باشم گفتن نميشه بايد صبر کني بهوش اومد خبرت ميکنيم . از يه طرف خوشحال بودم از يه طرف اعصابم داغون بود . دوباره رفتم بيرون سرم درد ميکرد بسته سيگارمو در آوردم و دوباره شروع کردم به سيگار کشيدن . يک ساعت بعد همون پرستاري که سرش داد کشيده بودم اومد بيرون و گفت...بهوش اومد . دوييدم تو بيمارستان. رسيدم دم در اتاق تا اومدم در و باز کنم ترسيدم . خجالت مي کشيدم آرتميس چيزي بگه ميترسيدم نگاهم کنه . با ناراحتي در اتاقو باز کردم . آرتميس دراز کشيده بود و به بيرون از پنجره نگاه ميکرد . يکم بهش نزديک شدم و بغل تختش رو زمين زانو زدم و گفتم سلام . آرتميس سرشو برگردوند و تو چشمهام زل زد اما جوابمو نداد . چون نميتونستم تو چشمهاش نگاه کنم سرمو گذاشتم رو تخت دستشو گرفتم و يهو بغضم ترکيد. اشکام ميريخت رو دستش . دستش مثل هميشه واسه من گرم بود اصلا نميتونستم تو چشمهاش نگاه کنم . يه هو ديدم دستش از زير صورتم اومد بیرون و رفت تو موهام دستشو گرفتم و بوسيدم ولي سرم هنوز پايين بود . آرتميس سرمو آورد بالا و تو چشمهام نگاه کرد اما صورت اون برام واضح نبود چون اشک تو چشمهام پر بود .
اشکامو از رو صورتم پاک کرد و گفت : بسه ديگه . من هيچي نميتونستم بهش بگم . فقط دستشو محکم گرفتم و گفتم دوستت دارم . من معذرت ميخوام . من خودمو نميبخشم . هنوز خنده رو لباش بود و با مهربوني نگاه ميکرد و با صداي آروم گفت...منم .
يه مکث کوتاه کرد و گفت : کوروش...ديشب کجا بودي ؟...چرا. .. نذاشتم حرفش تموم شه و گفتم : همه چيو تو خونه برات ميگم...باشه عزيزم ؟ بلند شدم صورتشو بوسيدم . از اينکه پيشمه خوشحال بودم . پرستار اومد تو و گفت بايد استراحت کنه لطفا بريد بيرون منم گفتم باشه . به آرتميس گفتم استراحت کن عزيزم منتظرتم . خيلي دوستت دارم و از  اتاق رفتم بيرون .
ساعت 8  شب هر دو تا تو خونه بوديم . کنار شومينه بوديم . همه جارو تميز کرده بودم . آرتميس تو بغلم بود بلند شدم و سريع رفتم سوپشو آوردم چون تنها کاري بود که ميتونستم براش بکنم . آروم آروم بهش دادم و خورد .
آرتميس دستمو گرفت و گفت مرسي حالا بهم بگو...تو اين روزا چته ؟تمام ديشب واسه اين گريه کردم که چرا نميدونم تو چته ... و من تمام جريانو واسش گفتم .

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 17:3 توسط کوروش و ارتمیس |


 از اون شب...کوروش تا چند روز تماس های مشکوک داشت حتی گاهی برای ناهار هم نمیومد.دیگه مثل سابق نبودیم.کوروش معمولا تا صبح بیدار می موند و سیگار می کشید و من هم تنها می خوابیدم.تا بهش اعتراض می کردم عصبانی می شد و می گفت :"همین یه سیگارم می خوای ازم بگیری؟"...حتی چند شب گریه می کردم...دوست داشتم مثل سابق با هم بشینیم و حرف بزنیم.

یک  بعد از اینکه شاگردم رفت می خواستم بهش زنگ بزنم و حالش رو بپرسم اما گوشیش رو بر نمی داشت.به نمایندگیشون زنگ زدم ...یکی از دوستاش گوشی رو برداشت و گفت :"کوروش ۳-۴ روز هست که سر کار نمیاد.نمایندگی رو داده دست ما و رفته.ما فکر می کردیم با شما مسافرت رفته...بقیه حرفاشو نفهمیدم...خشکم زده بود! یعنی حدس من درست بود؟کوروش کجا می رفت اگه سر کار نمی رفت؟نکنه کوروش...غیبت های طولانیش...تلفن های مشکوکش...

کوروش اونشب اومد خونه...از راه که اومد رفتم بغلش کردم و سعی کردم بهش چیزی نگم که بهم بریزه.یک ساعت گذشت کوروش داشت تلویزیون می دید و ساکت بود.اعصابم خورد بود رفتم بهش گفتم:"کوروش هیچ می دونی خیلی وقته با هم حرف نزدیم؟"کوروش به من نگاه کرد و سرش رو به علامت موافقت تکون داد.هیچی نگفتم تا خودش گفت:"می خوای با هم صحبت کنیم؟" ــ:" اااره!"کوروش تلویزیون رو خاموش کرد و دستمو گرفت و رفتیم کنار شومینه نشستیم.داشت به شومینه ور می رفت که بهش گفتم:"امروز گوشیتو بر نداشتی عزیزم...ام...جای خاصی بودی؟" ــ:" اره پیش یکی از مشتریا بودم" ــ:"تو مگه همه رو می شناسی؟...اصلا چقدر سوال می کنی!...چیه مشکوک شدی؟!" ــ:" نه خوب...نگرانت می شم..." ــ:"چطور؟" ــ:" اخه زنگ زدم نمایندگی نبودی...واسه ی همین" ــ:"خب دیگه کاری نداری؟" ــ:" کجا می خوای بری؟" ـ"الاچیق! سیگار بکشم.."کوروش همین طور که داشت می رفت دنبالش دویدم و جلوش سبز شدم....بغضم ترکید و گفتم:"کوروش تو چت شده؟همش تو خودتی! اصلا حواست به من نیست...همش سیگار می کشی...بد اخلاق شدی!...چرا به من نمی گی چت شده؟"کوروش بهم نگاه کرد...احساس کردم یه جوری شده...منو محکم بغل کرد و کنار گوشم اروم گفت:"نه عزیزم چیزی نشده!...نبینم دیگه ناراحت باشی ها!...یه کم مشغله ی کاریم هست که اونم چند روز دیگه حل می شه!"...بعد همونطور که تو بغلش بودم منو برد تو الاچیق و دوباره گفت:"اصلا نمی خوام نگران باشی...باور کن چیزی نیست..." احساس ارامش می کردم...پس همه ی فکرام احمقانه بوده!...کوروش سیگارشو می خوست روشن کنه که ازش گرفتم و گذاشتمش تو جیبش...بعد یه بوسش کردم گفتم:"سیگار بی سیگار!"...کوروش خندید و دستشو کرد تو موهام.تا یک ساعت اونجا بودیم...هوا سرد و سرد تر می شد.هر دو رفتیم توی خونه...خیلی خوشحال بودم که هر چی فکر می کردم احمقانه بوده!..

چند روز بعدش به دلیل اینکه تولد کوروش نزدیک بود و برای اینکه ار حال و هوای مشغله های کاریش بیارمش بیرون تصمیم گرفتم برای کوروش تولد بگیرم و تمام دوستامونم دعوت کنیم.با کوروش که مشوری کردم مخالفتی نکرد و حتی روز تولدش تاکید کردم شب زودتر و به موقع بیاد خونه .کوروش به من قول داد و رفت...

شب تولدش همه چیز محیا بود.تمام تلاشم رو کرده بودم که جشن خاطره انگیزی بشه.ساعت ۷ شب بود که اولین مهمون اومد و کم کم همه تا ۹:۳۰ اومدند...حتی بچه هایی که تو نمایندگی کنار کوروش کار می کردند...اما...کوروش نیومده بود...هر چی زنگ زدم گوشی رو بر نداشت...کلافه بودم..مهمونا هم نگران شده بودن.. بچه های نمابیندگی می گفتن کوروش فقط نیم ساعت سر کار بوده....

همه شام رو در سکوت خوردیم ... که ساعت ۱۱:۳۰ شب بود که صدای ماشینش اومد.پریدم بیرون تو باغ.کوروش داشت میومد طرفم.مهمونا هم اونجا بودن.بهش سلام کردن اما یه سلام سرد کرد.اشفته بود.خیلی اشفته...

با مهمونا سلام احوال پرسی درستی نکرد.ساعت ۱۲ بود که مهمونا می خواستن برن چون از فشم تا خونه هاشون راه زیاد بود... از همشون معذرت خواستم اما چه فایده همه از کوروش دلخور بودند...

بعد از اینکه خونه ساکت و خالی شد رفتم کنار کوروش و اروم گفتم:"کجا بودی کوروش؟این مهمونی مال تو بود ها!" ــ:"یکی از دوستام تصادف کرده.." نذاشتم حرفش تموم شه و گفتم :" دوستات همه اینجا بودن!..بهم دروغ نگو! دوستای من و نامزداشون به خاطر جشن تولد تو اینجا بودن! می فهمی؟" کوروش همچنان خونسردانه گفت:"متاسفم.." با صدای خیلی بلند گفتم :"متاسفی؟فقط همین؟" کوروش سرشو بالا کرد و با حالت عصبی گفت:"خب که چی؟چی باید بگم؟" ــ:"بگو کجا بودی؟" ــ:"گفتم که من..."وسط حرفش داد زدم :"به من دروغ نگو بگو کجا بودی که از کنار من بودن بران عزیزتر بوده!؟" کوروش عصبی تر از قبل گفت:"هیچ جا! هیچ جا!" ــ:"شاید با دوست دختر جدید عزیزت بودی؟" کوروش در حالی که داشت می رفت گفت:"اااره با دوست دخترم بودم!...از همتون خسته شدم ! خسته!"جلوی کوروش رو گرفتم و گفتم:"دارم باهات حرف می زنم وایسا عین ادم جوابمو بده"کوروش منو هل داد و گفت:"برو حوصلتو ندارم!"من افتادم روی میز شیشه ای وسط اتاق .ی صدای شکسته شدن میز باعث شد که یه لحظه بینمون سکوت شد...کوروش خشکش زده بود...اشکام بی اختیار میومدن از کوروش بعید بود!خونی که از دستم میومد داشت کف اتاق رو در بر می گرفت...کوروش دوید گفت:"عزیزم ببخشید...چی شده؟بذار ببینم!"با دستم هلش دادم به کنار و داد زدم:"برو گمشو!" ــ:"ارتمیس لج نکن! خطرناکه!"دوباره اومد طرفم بازم هلش دادم و گفتم:"مگه برای تو هم فرقی می کنه برو گمشو!" کوروش یه جوری شد...و همونطور که بهم نگاه می کرد گفت:"لعنت به من...لعنت به من!"و بعد با عصبانیت همونطور که داد می زد از خونه رفت بیرون...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 21:55 توسط کوروش و ارتمیس |


کد آهنگ در وب نوا